این نوشته برتریجویی را نه تنها یک پدیدهٔ اجتماعی، بلکه یک سازوکار مذموم، غیر اخلاقی وفاشیستی برشمارد که در بسترهای مکانی، زمانی مشخص شکل میگیرد. با تحلیل آرای بوردیو، دورکیم، گافمن، هابرماس و زیمل نشان داده میشود که این برتریجویی همواره با حذف دیگری، تولید خشونت نمادین، و شکلگیری رژیمهای نابرابر قدرت همراه است. قصد این قلم، نقد ریشهای این پدیده ونشاندادن پیامدهای مخرّب آن است.
۱.برتریجویی بهمثابهٔ نقطهٔ آغاز فاشیسم
برتریجویی در هر جغرافیا، هر بستر فرهنگی، وهر زمان تاریخی، نخستین نشانهٔ ظهور فاشیسم خرد وکلان است؛ فاشیسمی که پیش از آنکه در سیاست ظهور کند، ابتدا در زبان، فرهنگ، تعاملات روزمره والگوهای ذهنی شکل میگیرد.
این نوشته نشان میدهد که این نگاه نه تنها فاقد اعتبار علمی واخلاقی است، بلکه مانع رشد اجتماعی وتهدیدی جدی برای همزیستی انسانی است.
۲.به اعتقاد دورکیم: برتریجویی بهمثابهٔ انحراف از وجدان جمعی است. دورکیم باور داشت که وجدان جمعی باید عنصر انسجام را تقویت کند. برتریجویی اما دقیقاً خلاف همین جهت حرکت میکند. انسجام را میشکند گروهها را در برابر هم قرار میدهد و وفاق اجتماعی را تخریب میکند
از دید دورکیمی، چنین باوری یک آسیب ساختاری است که نظم اخلاقی جامعه را تهدید میکند. در واقع، این نگاه نه یک«حقیقت»،بلکه یک«انحراف اجتماعی» است.
۳.زیمل هم باور داشت: برتریجویی، تولید مصنوعی دیگری وبه تقویت دشمنی منجر می شود. زیمل توضیح میدهد که گروههای فاشیستی برای تثبیت هویت خود به«غیریت»نیاز دارند.
برتریجویی در نگاه زیمل: او باور و اعتقاد دارد که حس برتربینی مرزهای ساختگی میسازد تفاوتهای طبیعی را به نابرابری تبدیل میکند افراد را به دشمن بالقوه بدل میسازد. زیمل نشان میدهد که این رفتار نه ریشه در واقعیت، بلکه ریشه در ترس، کمبود اعتمادبهنفس ونیاز به هویتسازی مصنوعی دارد. به همین دلیل، این نگاه همیشه شکننده، وهمآلود و خطرناک است.
۴. در همین راستا هم گافمن معتقد است که : برتریجویی، یک «نمایش فاشیستی» است.
از دیدگاه گافمن، رفتارهای برتریطلبانه نوعی «صحنهسازی» هستند؛ یک نمایش برای ایجاد اثرگذاری. این نمایش معمولاً:
گافمن در دباره این موضوع توضیح میدهد که این نمایشها هیچ حقیقت وجودی ندارند؛ تنها نمایشهای پوک قدرت هستند که هدفشان سرکوبِ دیگران و پنهانسازی ضعفهای خود گروه مسلط است. به نوعی برتر بینی و تفاخر پوچ است. که بز یاوه گویی پوشالی استوار است که فقط با تفاخر کاذب سعی در پوشش ضعف و کاستی خود دارد.
۵. هابرماس هم معتقد است: برتریجویی واستعمار جهانزیست یک عنصر اساسی در تبدیل اعتقاد کاذب به واقعیت ناحقیقی است. هابرماس نشان میدهد که زبان، زمانی که برای سلطهگری استفاده شود، به ابزار فاشیسم بدل میشود.
برتریجویی دقیقاً همین کار را میکند. گفتوگو را به امر تکصدایی تبدیل میکند و روایت یک گروه را «حقیقت مطلق» معرفی میکند. امکان پاسخگویی و نقد را از میان میبرد
از دید هابرماس، این وضعیت مصداق روشن استعمار جهانزیست است، یعنی تحمیل جهانبینی یک گروه بر کل جامعه، که نهایتاً بنیانهای آزادی وعقلانیت ارتباطی را نابود میکند. این اعتقاد در پی آن است تا از طریق جعل وتحمیل نظریه برتربینی خویش را بر اجتماع سوار کند تا اجتماع آن را بزرگ بشمارد که خود می داند این فرضیه اساس ندارد.
۶. بوردیو هم معتقد است: برتریجویی، خشونت نمادین در خالصترین شکل ودقیقترین نقد را در باره آن ابراز میکند ونگاه وی ابزار سلطهٔ نمادین یک گروه ضعیف وتوجیهکنندهٔ نابرابری ومانع تحرک اجتماعی، وذهن افراد را علیه خودشان شکل میدهد.
او بیان می کند خشونت نمادین خطرناکترین نوع خشونت است، زیرا بدون خونریزی، ساختارهای نابرابر را طبیعی ومشروع جلوه میدهد. او صراحتاً میگوید برتریجویی محصول مهندسی قدرت است، نه واقعیت انسانی. برتریجویی همیشه باطل، غیر اخلاقی و خطرناک است
براساس تحلیل جامعهشناسان بزرگ، میتوان چند نتیجهٔ قطعی گرفت:
1. برتریجویی هیچ پشتوانهٔ علمی ندارد.
2. تنها در بسترهای فاشیستی یا شبهفاشیستی تولید میشود.
3. هدفش حذف یا کوچکسازی دیگری است.
4. انسجام اجتماعی را تخریب میکند.
5. همیشه با خشونت نمادین همراه است.
6. همیشه برای پنهان کردن ضعف، ترس و ناتوانی خود گروه برترنما ساخته میشود.
بنابرین هر شکل از برتریجویی، قومیتی، زبانی، فرهنگی، تاریخی، نژادی، شهری یا طبقاتی، نه تنها مذموم وضد اخلاق است، بلکه زمینهساز استبداد، تبعیض ساختاری وبازتولید فاشیسم در عرصهٔ عمومی است.
