هرآنچه اسرائیل در واکنش انجام دهد نتیجه کنش رژیم نامشروعِ حاکم بر ایران است، به همین دلیل مسئولِ واقع شدن این جنگ با کشور اسرائیل که با ما مرز مشترک ندارد، با رژیم ایران است.
محکوم کردن رژیم ایران، در اولویت قرار دارد چون رفتار ضدبشری آن علیه مردم خودش است.
اسرائیل علیه مردم خودش جنابت نمیکند، به تروریسمی حمله میکند (حماس) که به او بهانه واکنش برای حمله متقابل داده و هر دو، همدیگر را دشمنی خارجی میدانند.
در این نزاع بین طرفداران قدس! یعنی رژیم ایران که هزینه این طرفداری را نیز از “ملکِ مشاع” میدهد که صاحبان ملک (ملت) با این سیاست مخالف هستند با اسرائیلیان، اولویت برای ما محکوم کردن استبداد و ستم رژیم ایران است نه اسرائیل، چراکه اسرائیل در حفاظت از مردماش، با بیگانگان رفتار ضدبشری انجام میدهد اما رژیم ایران با ما ملت ایران رفتار ضدبشری انجام داده و حتا در این جنگ انجام میدهد.
چرا نباید این جنگ را که بین دو حکومتِ مذهبی واقع شده فرصتی دانست برای تشویق مردم به نهادسازی (سازماندهی) جهتِ یک قیام یا یک انقلابی ملی؟ اتفاقاً فرصتی که برای همیشه انگیزه این نزاع را از دستِ هر دو سو بگیرد و فضایی امن برای رسیدگی به موضوعِ فلسطین جهتِ آرامش در منطقه را بازستاند؟
اگر اولویت حفظِ ایران است، پس دشمن داخلیِ حاکم، خطرناکتر از هر خارجیست.
دنیا از عصر استعمار علنی گذشته. کسی که بنام ایران حکومت میکند در مجامع بینالملل حق امضا دارد، از جمله با عنوانِ صلح! تا دریا یا جزیرهای را بفروشد، یا بشرطِ تملیک! اجاره دهد که حتا پس از سرنگونیِ او نیز نتوان بازپسگیری کرد.
پس اول او را باید کنار زد، تا ظرفیتِ ملت بطورِ حداکثری آزاد شود که بعنوان خطرات بعدی اعم از تجاوزخارجی تا تکهخواهی را سرکوب کرد.
من تا انتهای عمر در صورتِ وجودِ سپاه در این کشور، مفتخرم که فقط مقابلِ سپاه ایستادهام.
سپاه هرکه در مقابلاش با رهبرش… بهایستد، (مسبوق به سابقه) مشرک، منافق، محارب، معاند، مستکبر، خوارج، منحرف، جاسوس، و صهیونیست… میداند. بداند، اما من سپاهی را فقط، دلال، لُمپنی بزهکار میدانم که اتفاقاً ایرانی است و از هر بیگانهای (اصلی جهانشمول) خطرناکتر است. چراکه بزهکار و بزهکاری ساختار خانواده را از بین میبرد که برده است، ساختار بنیادهای اجتماعی را از بین میبرد، که برده است، ساختار سرمایهای اجتماعی را بنام “اعتماد” و فرهنگی چندهزار ساله را از بین میبرد که برده است، مفهوم شهروندی را از بین میبرد که برده است و آن را به هویتطلبی از جنس قبیلهگرایی (تجزیهخواهی) تقلیل میدهد که داده است.
ما زمین را میتوانیم از خارجی و تکهخواهان پس بگیریم چون شکستنی نیست، اما مصادیقِ بالا را وقتی شکست نمیتوانبم پس بگیریم چون آن تجزیه
وقتی شکست نمیتوانبم پس بگیریم چون آن تجزیه از جنس تجزیه خاک نیست، تجزیه فرهنگ، تاریخ، اخلاق و شخصیتِ یک ملت است. من ارض استان را میتوانم پس بگیرم، ولی وحدتملی و حرمت شکسته شده شهروندان را چگونه پس بگیرم؟ غرور شکسته خود و مردمام را
چگونه پسبگیرم؟
در بدترین حالت، حتا کنار خارجی ایستادن یا اتحاد با خارجی را میتوان زیرش زد، چون منافع ملی ثابت است نه اتحاد یا دشمنی با خارجی…
شما وارد قرارداد با خارجی میشوید و روزی نظر عوض میکنید و قرارداد فسخ میکنید، چنانچه ترامپ تفاهمنامهای را پاره کرد، چرچیل و قوامالسلطنه اتحادی را تمام شده اعلان کردند و هوشی مین یا مائو نیز همچنین و صدها مثال…
به روشنفکری که با بزهکارِ لُمپن میخواهد کشور را حفظ! کند چه باید گفت؟
این را در چارچوب آسیبشناسیِ جامعه روشنفکر ایرانی باید جُست یا ملیگراییِ ایرانی؟!
اینک رواداریِ! ملیون یا روشنفکران، در مقابلِ یک دیکتاوریِ فاسد بجای یک دهه، در آستانه نیمقرن شدن است.
در فضای یک جامعه توسعه نایافته و در مقابلِ رژیمی پلید، فاسد، آدمکش و ضدملی، بجای انقلابیونی ملیگرا از جنس ستارخان و باقرخان… منتظرالفساد! ظهور میکند، منتظرالسلطنه!منتظرالمصدقِ ثانی! منتظرالاشاره!منتظرالقیام! منتظرالتقسیم یا تجزیه!منتظرالبیگانه! و الان منتظرالسپاهِ صلح! ظهور کرده است که میگوید: “اگر لازم باشد در مقابلِ تجاوز خارجی ما در کنار سپاه، میایستیم”.
وای بر ما که روشنفکرمان بخواهد با بزهکار، تمامیتِ ارضی یا وحدتِملی را پس بگیرد!
روشنفکری که نمیداند ملت با فتحعلیشاه هم در جنگ بازنده است و هم در صلح بدتر از جنگ، ملیگرایی! که نمیداند با مردمی غرورشکسته و هویتباخته در کنار همان فاسدی که عاملِ این شکستگی بوده است، باغچهای را نمیتوان بیل زد چه رسد به بیل زدن بر سرِ خصمی بیگانه…
“نارمکی”
۱ تیر ماه ۱۴۰
